1- امروز برای اولین بار هم اتاقی دیگرم را هم دیدم. برنامه کلاسهایمان طوری بود که او می آمد. من رفته بود. من می آمدم. او رفته بود.
2-شب بیلط دارم. باید برگردم. مدت مجاز غیبت در دوره، یک روز است که آن را هم هفته ی پیش دانشگاه بوده ام. حوالی یازده سوار قطار می شوم. در ِکوپه قفل است. در می زنم. کسی در را باز می کند. دو خانم جوان در تخت های بالایی دراز کشیده اند. وارد می شوم. گوشه ای می نشینم. بعد از من زن جوان دیگری وارد می شود. با تعجب نگاهم می کنند. یکی می پرسد معذبید؟ می گویم با رئیس قطار صحبت می کنم. شروع می کنند به صحبت. انگار دوستانی صمیمی اند. در حالی که مدت آشنایی شان به 5 دقیقه نمی رسد. آنکه پایین است از آن دو نفری که بالا هستند می خواهد بیایند پایین تا با هم گپ بزنند. ساعت حوالی 12 است. وقتی به این فکر می کنم شاید کوپه خالی دیگری در قطار نباشد، سرم داغ می کند. له ام. در بیست دقیقه ای که طول می کشد تا رئیس قطار برسد آن حجمی از اطلاعات شخصی را رد و بدل می کنند که برایم قابل درک نیست. رئیس قطار می رسد. ازش می خواهم مرا بفرستد به کوپه ای دیگر. قبول می کند. در کوپه جدید همه خوابند. پسرک جوانی در یکی از تخت های پایین همین که وارد کوپه می شوم بیدار می شود. عذر خواهی می کند از خاموشی ِچراغ و می گوید از ساعت شش عصر خاموشی زده اند. می خندم. می گویم در کوپه ای بودم که تازه صحبتشان گل ا
برچسب: یادداشت,
نویسنده: سام شمس
تاريخ: يکشنبه
19 آذر
1396 ساعت: 12:38