خرید بک لینک

گر عشق نباشد، به چه کار آید دل ...

اوحدالدین کرمانی

برچسب: نویسنده: سام شمس تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 18:21

امروز دیدم یکی از خوانندگان قدیمی وبلاگ در ایمیلی خواسته است برای انتشار در جایی، بنویسم. گفتم مدتهاست دیگر به نوشتن فکر نمی کنم. احساس می کنم دامنه لغاتم محدودتر و شخصی تر از آن است که بخواهم برای دیگران بنویسم. احساس می کنم آنقدر فضای ذهنی ام، آنقدر اسلوب جملاتم، پرسنالایزد شده اند که کمتر به درد کسی دیگر می خورند. احساس می کنم حزن و اندوه با گوشت و خون نوشتارم آمیخته شده است، همانطور که یکی مدتها پیش برایم نوشته بود نوشته هایت حجم زیادی از اندوه را سرازیر می کنند. احساس می کنم آنقدر قدم هایم سست و لرزان هست که نخواهم و نتوانم به خودم حق دهم حتی پر خیالی را درگیر کنم. حتی احساس می کنم در چنان لوپ ِتو در توی غم انگیز ِتکراریی گیر افتاده ام که حق ندارم بنویسمش .. و .. احساس می کنم خالی تر از آنم برای نوشتن ... + نوشته شده در ساعت &nbsp توسط مصطفی |

برچسب: یادداشت, نویسنده: سام شمس تاريخ: جمعه 24 آذر 1396 ساعت: 9:33

طوری زندگی کنید که هنگام مرگ حسرت نداشته باشید .. آیت الله بهجت(ره) پ ن: جمله دقیقی است. با یک مفهوم ِواحد. در حالت عادی برداشت های متفاوتی ممکن است از "حسرت" شود. و از این جمله. اما نه وقتی فرد مرگ را در مقابل خودش می بیند. در لحظه مرگ، حسرت شاید هنوز مصادیق متفاوتی داشته باشد اما این را بارها دریافته ام، جز یک معنی واحد ندارد .. + نوشته شده در ساعت &nbsp توسط مصطفی |

برچسب: نویسنده: سام شمس تاريخ: جمعه 24 آذر 1396 ساعت: 9:33

1- امروز برای اولین بار هم اتاقی دیگرم را هم دیدم. برنامه کلاسهایمان طوری بود که او می آمد. من رفته بود. من می آمدم. او رفته بود. 2-شب بیلط دارم. باید برگردم. مدت مجاز غیبت در دوره، یک روز است که آن را هم هفته ی پیش دانشگاه بوده ام. حوالی یازده سوار قطار می شوم. در ِکوپه قفل است. در می زنم. کسی در را باز می کند. دو خانم جوان در تخت های بالایی دراز کشیده اند. وارد می شوم. گوشه ای می نشینم. بعد از من زن جوان دیگری وارد می شود. با تعجب نگاهم می کنند. یکی می پرسد معذبید؟ می گویم با رئیس قطار صحبت می کنم. شروع می کنند به صحبت. انگار دوستانی صمیمی اند. در حالی که مدت آشنایی شان به 5 دقیقه نمی رسد. آنکه پایین است از آن دو نفری که بالا هستند می خواهد بیایند پایین تا با هم گپ بزنند. ساعت حوالی 12 است. وقتی به این فکر می کنم شاید کوپه خالی دیگری در قطار نباشد، سرم داغ می کند. له ام. در بیست دقیقه ای که طول می کشد تا رئیس قطار برسد آن حجمی از اطلاعات شخصی را رد و بدل می کنند که برایم قابل درک نیست. رئیس قطار می رسد. ازش می خواهم مرا بفرستد به کوپه ای دیگر. قبول می کند. در کوپه جدید همه خوابند. پسرک جوانی در یکی از تخت های پایین همین که وارد کوپه می شوم بیدار می شود. عذر خواهی می کند از خاموشی ِچراغ و می گوید از ساعت شش عصر خاموشی زده اند. می خندم. می گویم در کوپه ای بودم که تازه صحبتشان گل ا

برچسب: یادداشت, نویسنده: سام شمس تاريخ: يکشنبه 19 آذر 1396 ساعت: 12:38

"- یه سوال دارم ازت حاجی .. اگه اون موقعا عقل الان رو داشتی، حساب کتاب دستت بود، آخر و عاقبت میر فتاح رو دیده بودی، بانکش رو دیده بودی، آخر و عاقبت خودمون رو دیده بودی بازم می رفتی جنگ؟ اصلا همین الان، اگه جنگ بشه دوباره میری؟

- توچی؟ میری؟

- من هفتاد درصدم حاجی، سی درصدش مونده هنوز ..."

اروند

+ نوشته شده در ساعت &nbsp توسط مصطفی |


برچسب: نویسنده: سام شمس تاريخ: دوشنبه 6 آذر 1396 ساعت: 11:44

1- ده روزی را شرکت نبود. مسئول یکی از بخش ها زنگ زده بود که من فکر می کردم نیروهای زیر نظرت از آرامترین بچه های شرکت باشند نه این قدر فاجعه. با خودم فکر می کردم هنر شاید همین باشد. باهم درگیر شده بودند. حتی فیزیکی. عصبانی بود و بهم ریخته. با یکی درگیر شده بود که خوب می شناختمش. یک همیشه معترض ِبی ادب ِپرحرف ِ مغرور ِخودبزرگ بین. یک بار باهم بحثمان شد.تند و شدید. تا جایی که یکی از دستگاهها را از سرویس خارج کردم و تا دوهفته بابتش داستان داشتم. یادم می آید کار به جایی رسید که وقتی داشتم می رفتم کنار دستگاه، دادم زدم که برگردد. برنگشت. گفتم بر نگردد قدم از قدم بر نمی دارم. بچه ها برش گرداندند. دیگر ندیدمش. سعی کردم گذرمان به هم نیافتند. شنید صدایش آزارم می داد. به هر حال مسئول بخش رس

برچسب: نویسنده: سام شمس تاريخ: دوشنبه 6 آذر 1396 ساعت: 11:44

صفحه بندی